♥ دنـیـــــــــــــای مـــن ♥
 
قالب وبلاگ
یعنی اگر محکم بغلت بگیرم، می‌توانی نروی؟

اگر یک جوری بدن استخوانی ات را بچسبانم به خودم و دست هایم را محکم گره بزنم پشت ت، می‌شود که نروی؟

یعنی اگر کار و زندگی ام را تعطیل کنم و فقط تو را بغل کنم، نفسم را گره بزنم به نفس های لاجونت، می شود که بمانی پیشم؟

یعنی می توانم اصلن بیایم بنشینم کنار تخت ات و دستت را محکم بگیرم، نه دستم را با تکه ای، طنابی، چیزی به مچ لاغر شده ات ببندم، می توانم نگهت دارم؟

یکی پیدا شود به من بگوید چکار کنم تنها نشود، تنها نشوم. یکی پیدا شود بگوید اگر محکم توی بغلم نگهش دارم، می شود که مرگ نتواند از بغلم بیرون بکشدش؟ یکی پیدا شود، یک کلمه به من بگوید چکار کنم نگهش دارم. چکار کنم بتواند بماند، نرود.فقط نرود.

فقط اگر بدانم چطور می شود نگهت داشت، نفس هایت را مستدام کرد، چشمان قشنگت را باز نگهداشتفقط اگر بدانم

 

[ پنجشنبه نهم آبان 1392 ] [ 9:29 ] [ نرگـــــس ] [ ]
تنهایی که عار نیست...
می دانی دنیا پر است از آدم هایی که گم شده اند اما در یک اشتباه تاریخی گمان می کنند که گم کرده اند..
معشوقی را که همیشه چهارچشمی می پائیدند..
مبادا یک مو از سر عاشقانه های خیال آینده شان کم شود..
تنهایی عار نیست..
پشت صحنه ای است از عاشقانه های نابلوغی که در حد حرف باقی مانده اند..
مبادا کسب و کار شاعر از سکه بیافتد..
مبادا دنیا روی پاشنه شعرهایی بچرخد که به تیراژ چند هزار هزار معاشقه منتشر می شوند..
تنهایی عار نیست..
اتمام حجت است با آعوش های بی در و پیکری که جز به وقت بی کسی
به رویت گشوده نمی شوند..


[ یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1392 ] [ 12:6 ] [ نرگـــــس ] [ ]

از خواب متنفرم

خواب ها به من کابوس بی تو بودن را القاء می کنند

می ترسم بیدار شوم و ...

تو نباشی

می ترسم چشم بر هم بگذارم و ...

وقتی باز می کنم تو را نبینم

خواب هایم پر شده از کابوسِ بی تو بودن

کابوسی که نمی دانم خواب است یا واقعیت

میان دغدغه هایم گم شده ام

شانه ات ...

شانه ات تنها جاییست که ...

وقتی سر بر آن می گذارم

دیگر کابوس نمی بینم

فرشته رجائیان


[ دوشنبه هفدهم تیر 1392 ] [ 17:53 ] [ نرگـــــس ] [ ]

همیشه از جایی آغاز می شود که انتظارش را نداری


یک مرتبه به خودت می آیی و می بینی وسط خاطره ای افتاده ای که تمام روزهای گذشته خواسته ای فراموشش کنی

هر چه با خودت تکرار کنی که همه چیز تمام شده و دلیلی برای یادآوردنش وجود ندارد، باز یک روز با بهانه ای حتی کوچک، خودش را از گوشه ذهنت بیرون می کشد و هجوم می آورد به گذر دقیقه های آن روزت.

پدرام رضایی زاده

[ چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392 ] [ 11:23 ] [ نرگـــــس ] [ ]

می‌پرسی تنهایی؟

تنهایم

تنها

مثلِ هواپیمایی که گیج می‌زند آن بالا وصل نمی‌شود تماسش با برجِ مراقبت

مثلِ هواپیمایی که آماده‌ی فرود است روی اقیانوس

می‌‌پرسی تنهایی؟

تنهایم

تنها

مثلِ زنی که همه‌ی روز پشتِ فرمان است و شهرهای کوچک را می‌بیند و

فکر‌ می‌کند بماند آن‌جا

زندگی کند آن‌جا

بمیرد آن‌جا

تنهایم

تنها

مثلِ کسی که از خانه بیرون می‌زند بی‌هوا و سردیِ شهر نفسش را می‌بُرد

مثلِ کسی که بیدار می‌شود از خواب و می‌بیند خانه خالی‌ست

مثلِ قایقی که به ساحل می‌رسد امّا خبری از صاحبش نیست

مثلِ یخی که مانده گوشه‌ی قایق و آب شده است زیرِ آفتاب

مثلِ قایقی که می‌داند عاقبتش سوختن در آتش است

می‌پرسی تنهایی؟

________________________________________

ادرین ریچ / ترجمه محسن آزرم

[ پنجشنبه نهم آذر 1391 ] [ 10:12 ] [ نرگـــــس ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

میدانی...
بازی روزگار است دیگر...
آن قدر آن وسط ها قد می کشی...
آن قدرتوی هیاهوی لحظات، بالا و پایین می شوی، عوض می شوی که حدی برآن نیست
چت باکس


امکانات وب